ادبی
"عذر می خوام اگه می شه برا چن لحظه فقط چن لحظه چشماتون رو روی هم بذارید" این شعر می خواهد لباس ها وچشم های خیسش را در آورد از بند رخت آویزان کند. در این روزهای لخت از دلتنگی، بگذار صبح امروز را توی فنجان بریزم، وفردا همین غریبه ای باشد که باعجله از کنار تو میگذرد. شب دامنش را می تکاند خورشید می افتد وسط میز صبحانه دقیقا لبه استکان بود لبت، چیزی به شیشه خورد! من ترسیدم ، که خنده تو پرت شد توی استکان چای! در این روزها که بعد سوم من دلتنگی شده، در حجم انگشتان ات می پردازم به خیال ودر سطح خنده هایت وسیع می شوم، شبیه دولب وقت خندیدن. جهان به مقیاس تو یعنی همین میز صبحانه که چیده می شود پشت هم توی ذهنم. من اتفاق نادری هستم که هرچند صد هزار سال یکبار توی آستین شب به کهکشانی میروم، و وقتی به وقوع می پیوندم باران باران میگیرد وخیلی زود جمع می کنم خاطرات آویخته از بند را لباس های آغشته به تن ام، وبوی نم دوست داشتن ات که مشامم را پر می کند. تلخ می شود این چای وخاطراتی که مانده اند توی گلوی آبراه ومن که تلخ گریه می کنم. چیزی به شیشه خورد، فنجان از دستم افتاد که خنده تو بلند شد از شکسته ها وسطح آشپزخانه را خرده های لبخند تو پر کرده بود. دقت خنده هایت شبیه ساعت برخورد یک شهاب سنگ می شود به یکی از دو قطب نامعلوم جهان حوالی همین روزها که قرار است جهان از خنده های من منفجر بشود این بار دیگر تو میز را از ذهنت میچینی وتا من چای را آماده می کنم، تو نان را آورده ای. فاطمه قیصری اصل مرداد89 در چشم های من دو مار چنبره زده به خواب رفته است پلک اگر بگشایم تو خواهی مرد. آنقدر شفاف هستم که نور را از خودم عبور دهم وتو را. عشق گربه ای وحشی ست که از ترس باران به پنجره اتاق ات پناه می آورد باران سعی می کند ببارد می خوابی وکم کم مزه خواب های گذشته زیر زبان اتاق می ماند باران آرام می گیرد که خواب های خیس ات را از بند رخت جدامیکنی تا میزنی ومی گذاری توی چمدانی که به زور خاطره ها بسته می شود بعد سعی میکنی حتی گربه خیس روی دیوار را با خودت ببری همیشه قبل از رفتن حرف هایی برای گفتن هست وقبل از خداحافظی سلام های نگفته زیادی زیر زبان مان می چرخند می روی که عشق چون سگی آرام پارس کند پنجه هایت را دوست دارم التماسی که با شیشه فرودگاه می جنگند گربه سگ وحشی من! فاطمه قیصری اصل سلام بعداز یه وقفه نسبتا طولانی به روزشدم .نمی دونم ولی من معتقدم که همونطورکه شعرنوشتن کوششی نباید باشه همین به روز کردن هم نباید کوششی باشه تواین مدت حسش نبود بیام سراغ وبلاگم یا کلا شعر. یه کم حال واحوالم قاطی پاتی شده حس هام به هم ریخته دارم تلاش میکنم به خودم بیام شاید هم قراره پوست بندازم به هر حال به روزم. این پست به افتخاردوستای خوبم وبه قول معروف دو کفتر عاشق مهرزاد وپروانه نوشته شده که هر وقت میبیننم گله دارن ازاین که چرا به روز نمیشم.بازم بهشون تبریک میگم پیوند مقدسشون رو. اینم یه شعر نسبتا تازه: دقیقا مصادف است با: یکی از همین روزهای ازپیش نوشته تقویم زمان کنار خیابان یک طرفه اش می ایستد و به ساعت مچی اش نگاه می کند که عقربه ها صبح را به ساعت شش لبه تخت می رسانند همه چیز از رختخواب دونفره شروع می شود ازشهوت که زودتر ازمردبه تخت می آید وخستگی که سریعتر از سوسک های زرنگ توالت درتنم می دود که پنجره یقه اش را بدرد و آفتاب ازلبه دیوار بیافتد درست وسط روزی که گذشت و دلتنگ روز قبل می شود شاید امروز نبایدبه تقویم می آمد تا من تلخی این چای مانده ازخاطرات دوش را باشیرینی لبهایت قسمت کنم دنیای عجیبی ست که غریب می شود مادرم لا لایی های بچه گی ام را به باد داده و نانسی با آوازهای پاشنه بلندش روی زبانم عربی می چرخد که هنوزجن نشده بسم الله ازخودکارم چکه می کند ورحمه الله وبرکاته شاید اگر پای خورشید قلم می شد دیگرنیازی به غذای صبح نبود. این روزا سرم شلوغه وسخت مشغول درس خوندنم که حتی شعر جدید هم ندارم این شعر هم مال دوسه هفته قبله ازدوستام واسه این که نتونستم به موقع جواب کامنت هاشون روبدم پوزش می خوام. یه شعر ناقص دارم که مثل یه بچه معلول وبال گردنم شده دعا کنید یا من راحت بشم یا این شعر. زوزه سگی ام کشیده می شوم توی تابلوی زندگی. خاطراتم را ریز و درشت نشخوار می کنم : حالا جنین کوتاهی ام که تف می شوم به دنیا. تا پاسی از شب تمام زندگی ام را پارس می کنم به پاس تمام عشق های نیمه کاره هم آغوشی های نیمه تمام لاشه ای ام که عشق به گند کشیده می شود در من بو می کشم تو را در آغوشم که جز تو کسی نبوده مگر خواب های امشب استخوان بکری ام زیر تلی از خاک اصلاً خود سگی ام که با عشق زمین را می کنم می رسم به لاشه تو کم کم در من دفن می شوی و عشق سال هاست که از زندگی ام کورتاژ شده . این دقیقا چهارمین شعر بعداز انقلابمه یه شعر جدید: گونه هایم مسیر خوبی ست برای پیاده روی لب هایت از پشت کوه سینه هایم خورشید پیدا بود وحقیقت به طعم ادکلن نزدیکتر مادرم خواست برگردم دنیا بیایم و همه چیز را برای خدا اعتراف کنم که عشق جنین نامشروعی توی شکم رابطه هاست به دنیا نیاید بهتر است که ترس بهانه ی خوبی ست برای خزیدن بیشتر در آغوش هم حالاکه حتی از ترس هم نمی ترسیم موسیقی شیرین ادکلن بوسه هایت ضمیمه این شعر می شود حالاکه لب هایت به گوش هایم رسیده اند خوب می شنوی که دوستت دارم نه برای خودم وخودت برای دهان های گشادی که از عشق فاجعه می سازند. فاطمه قیصری اصل بهبهان 15/2/88 به نام خدای. . . . حرفی نیست جز این شعر که برای تو می نویسمش : ما فقط دو نفر بودیم که توی یک خانه خالی اتاق تاریک زیر پتو فقط داشتیم کتاب می خواندیم کم کم ادبیات به هیبت بوسه درآمد ما میان عشق بازی کتاب هایمان گم شدیم اتاق طلوع کرد به سمت خورشید اصلاً روز بود که پرده راکشیدم خورشید شلنگ انداخت توی اتاقم سنت ما بودیم با french kiss مدرن مادر بزرگم با موهای قجری وگیس های مش ودکلوره پست مدرن شاید وضعیت من وتوست بعد از فرار این خانه از نعره هایمان من فقط دو نفر بودم که خیال تو را برداشت آورد اینجا توی یک خانه خالی اتاق تاریک زیر پتو من تنها کتاب می خواندم. بهبهان ۱/۲/۱۳۸۸ سلام! تو این سال جدید می خوام تو زبان شعری خودم تحول ایجاد کنم یعنی می خوام انقلاب کنم. تمام چرک نویس های شعرهای قدیمیم رو(که همشونو هم جمع می کردم)قراره بسوزونم. این دوشعری که تو این پست می نویسم آغاز انقلابم هستن . هر چند جنبش کم جونی هستن ولی تلاش می کنم تا انقلابم رو پیروز کنم.
شعر اول: به تن ام برگرد ای رویای لخت ! ای خوابی که زیر پتو به خوشی گذشتی ! به خوشی عقربه هایی که دلخوش اند به گذشتن. به زمان محدودساعت زنگ دار صدای مادرم که صبح را توی گوش هایم جیغ می کشد _فاطی پاشو لنگ ظهره دل کندن از پتو مثل دل کندن از معشوق زیبایم است. _ که هر روز بهم زنگ میزنه پیام میده وروزی هزار بار دورم می گرده . زبانم لای دندان هایم مزه روزهای قبل را جستجو می کند وآب دهانم خاطره ناخوشی از روزهای دنیاست _تف زبان مادری ام را از توی حلقومم بیرون می کشم تابتوانم فکر کنم حیوان ها موجودات برتری از آدم ها هستند فقط دم دارند _که البته بعضی از شاعرا هم وقتی مکتوب میشن دم درمیارن بعضی هم مثل گاوها سرشون توآخٌر زندگی بقیه اس مسلما بر نمی گردد به عقب عقربه ای که لنگ ظهر را از زیر پتو بیرون کشانده ومن راوی این شعر در خواب یک طاووس زیبا به شباهت یک قو هستم وبا کمی دقت می فهمید گردن باریک من از گوش های دراز شما حتما زیباتر به نظر می رسد. شعر دوم: نقطه سر خط لب هایم که شروع کنم به زائیدن حرف های نامشروع پابه ماه دهانم به جنین بغضی که سال ها توی گلویم نطفه بسته واز دهانم بوی شیر می خورد به آب دهانی که نازل می شود بر صورت این زندگی ورنگ می بازد بر چهره ام عشق من فکر می کنم: _ همین روزاست که بمیرم واون وقت عزرائیل هم محل سگ بهم نزاره دستم به دامن این روزها از هر چه التماس برمی گردم _خونه اتاقم رخت خوابم رو پهن کرده ویه فنجون قهوه داغ برام آماده کرده سجاده از نماز بلند می شود رکوع می شود سجود می شود پا می شود از پای خدا وتوی رخت خوابم _کفه مرگشو میزاره خدا هم خداهای قدیم. برای امسال شعر جدیدی ندارم ولی این شعر قدیمی ام رو براتون تو این پست می ذارم پیشاپیش سال نو مبارک . بهار از سر وکول خدا بالا می رود ودست در دست درختان بی رابطه می نشیند آرام کنار نیمکتی که هنوز نشسته سر قرار عصر دیروز من دروغ نمی گویم تمام زندگی من خواب هایی اند که مرا بارها دیده اند من از چشم خواب ها می افتم از درختان بی رابطه بالا می روم وبهار را از قید نیمکت های بی قرار رها می کنم. نمي دانم اين حرف ها از دهان چه كسي آب مي خورد كه كارون از لب تو دلتنگي يعني اينكه دم غروب بند كفش هايت را محكم ببندي وپا بگذاري روي دل ات همه چيز به گردي چشم هاي تو پيش مي رفت زمان پيري چروك هايم را آرايش مي كرد ومن هر روز خودم را به آيينه نشان مي دادم زمان به سمت ريزش بود وخيالم راحت داده بودم ات به خدا سپردم حواسش باشد خاطراتمان را كم رنگ مي خوري و هر صبح از روي عادت با خميازه هايت هواي زندگي را به سرم زده كارون باشم تو دهاني باشي پر از كلمات مايع حتي خواستم تصوير بغضي از گلوي تو باشم درآب راه نفس ام را كلمات تنگ تر مي كنند اين دم آخري به سرم زده آدم باشم شايد هواي نبودن ات زير پاي ام را خالي نكرد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


